February 17, 2003

امروز يه ايميل داشتم از يك دوست به نام مجتبي كه همينجا تو انگليس زندگي ميكنه و يه وبلاگ هم به زبون انگليسي داره به نام Letters from London . مجتبي گويا دكتره و در حدود 12 ن�ر رو ميشناسه كه از انگليس وبلاگ مينويسن و ميخواد يه قرار بزاره كه يه جا جمع بشيم و همديگه رو ببينيم. خيلي باحال ميشه ها. نه ؟
از چند وقت پيش ها ميخواستم كه برم و يه جايي باشگاهي چيزي ثبت نام كنم تا بلكه يه خورده هم به سلامتي خودمون برسيم. خلاصه امروز روز اول تمرين ما بود و با كلي ذوق و شوق مثل اين بچه ها ر�تم و شروع به تمرين كردم. قبل از تمرين ازم يه خورده سوال كردن كه آيا تا به حال اصلا ورزش كردي ؟ چند وقت پيش اونو كنار گذاشتي و يه سري سوالهاي ديگه و �شار خون و وزن و قد منو اندازه گر�تن و بعدش تمام دستگاهها رو يكي يكي بهم نشون دادن و بعدش هم يه يارو گردن كل�ت رو گذاشتن بالاسرم كه مواظبم باشه و كمكم كنه. اونم نامردي نكرد و حسابي حال منو جا آورد. جوري كه الان تمام بدنم درد ميكنه انگار كه يكي با بيل منو كتك زده باشه. از همه بدتر اين شكم لامصبه كه از بسكه درد ميكنه حتي نميتونم بخندم يا عطسه كنم. آرنولد شدن دردسر هم داره ديگه. بقيه آدمهايي كه اونجا بودن عين خر داشتن عرق ميريختن و حسابي مشغول بودن. پر از زن و دختر بود بسكه نگران هيكلشون هستن. ولي عجب استقامتي دارن ها . من مثل اين ناشي ها داشتم ن�س تنگي ميگر�تم ولي اونها انگار نه انگار. �قط يه خورده صبر كنين اونوقت خودتون ميبينين كه چه هيكلي به هم ميزنم.

امروز يه ات�اق خيلي باحال برام ا�تاد:
سر كار يكي از اين دوستاي انگليسيم سوال كرد كه شما اسم خداتون چيه ؟منم گ�تم كه خدا. گ�ت : نه يعني خداي شما ايراني ها با بقيه مسلمونها كه اسمش الله هست �رق داره ؟ من كه داشتم شاخ در مياوردم گ�تم كه : چه �رقي ميكنه ؟ خدا خداست �قط به زبونهاي مختل� ترجمه ميشه وگرنه هيچ ت�اوتي نداره. دوباره قانع نشد و پرسيد كه : آخه يكي از دوستام بهم گ�ته كه چون ما س�يد پوست هستيم پس خداي ما هم س�يد پوسته و اونهايي كه پوستشون تيره رنگه خداشون هم رنگ پوستش �رق ميكنه.
من ديگه داشتم به خودم �حش ميدادم كه چرا با يه همچين پر�سوري وارد بحث شدم كه ديدم يكي از اين انگليسي هاي علامه دهر سر رسيد و اونهم همون حر�هاي اونو تكرار ميكرد. بالاخره با هزار زحمت و بدبختي و كلي سر و كله زدن و شاهد و دليل و مدرك اوردن بالاخره تا حدي بهشون �هموندم كه دارن اشتباه ميكنن.
جون من حال ميكنين كه با چه نخبه هايي هم صحبت هستم ؟
�كر نكنين كه يارو بچه هستها. نه . 23 سالشه. به خدا تو كلشون به جاي مغز چي هست من كه موندم..
من برم كه نياز به يه استراحت مطلق دارم. ولي نه �ردا بايد برم سر كلاس. پس تا بعد...............

February 16, 2003

الان تازه از سر كار اومدم و حسابي خسته ام. من تو يه رستوران كار ميكنم و خدا رو شكر بدك نيست. به قدري هست كه خرجم رو در بيارم.ولي خوب دور از جون بايستي جاي دوتا قاطر آدم اينجا كار كنه. بچه ها از سن 16 سالگي ميرن و يه كاري واسه پول تو جيبي خودشون پيدا ميكنن و حتي اينجا رسمه كه خانواده ها از بچه هاشون كرايه اتاق ميگيرن. البته از بچه هاي زير 16 سال كه نه.
به نظر من كه چيز خوبيه و حسابي بچه هاشونو مستقل بار ميارن. ولي ما كه در ايران همچين چيزي نداريم و يارو هنوز 30 سالشه و با ننه باباش زندگي ميكنه. كسي كه مياد اينجا بايد اول يه كم با �رهنگ اينا آشنا بشه و ببينه اگه كه ميتونه خودشو و�ق بده بعد بلند بشه بياد. اينها از بچگي ( پسر و دختر ) با هم قاطي بودن و با هم بزرگ شدن و اصلا چيزهاي كه در �رهنگ ايراني هست رو مسخره ميدونن. ممكنه كه اگه در اينجا دوست پسر يا دختري هم پيدا كردين , اون بعضي وقتها با ر�قاي دوران مدرسه اش برن استخر يا هر جاي ديگه يا رستوراني جايي ... ولي خيلي كم پيش مياد كه به هم خيانت كنن . تازه اگه هم كه از همديگه خوششون نياد خيلي راحت به طر� ميگن و تمومش ميكنن.
اول كار ممكنه كه يه كم همه اخلاقاشون عجيب غريب به نظر بياد ولي من كم كم داره ازشون خوشم مياد چون آدم هاي رو راستي هستن. دروغ خيلي كم ميگن بر عكس ما ايراني ها كه اين تو ذاتمونه. خيلي رك و راست حر�شونو ميزنن و هيچي رو تو دلشون نگه نميدارن.
مثل ما ايراني ها محبت الكي و بيخودي و يا دشمني و كينه بيخودي به كسي نميكنن. اكثر خانواده ها اگه ميرن خونه برادر يا خواهرشون يا بچه هاشون خيلي كم پيش مياد كه اونجا شب رو بخوابن . اگه يارو كسي رو تو يه شهر ديگه داره ميره و نزديك خونه يارو يه هتل ميگيره و بعد از ديدن ر�يق يا �اميلش , شب برميگرده هتل.
حالا يه وقت نگين كه دو روزه ر�ته اونجا واسه ما جامعه شناس شده ها. من همه اينها رو از رو تجربه شخصي �قط دارم ميگم و اينها چيز هايي هستن كه دور و بر من دارن ات�اق مي�تن.